♥♥♥ عزیزدل خاله هاش ♥♥♥

آریسای کوچولوی ما

  ziba                 پروردگار مهربانم تو را شکرو سپاس می گوییم بخاطر ریشه زدن نهال کوچک در باغ سر سبز زندگی . ثمره این نعمت الهی یه دنیا عشق ، سلامتی و شکر به درگاه توست.          ziba

اینجا محل ثبت خاطرات، روزانه ها،شیطنتها، موفقیتها،درخششها وخلاصه کلام هر اتفاقی که برای کوچولوی ما بیفته تا وقتی بزرگ شد یک دنیا خاطره ازماهدیه بگیره...

اسمم یعنی :

1 - رنگین کمان - همچنین به ریشه بوته سوسن کبود هم آریسا گویند

2- مرکب از آری به معنای آریایی بعلاوه پسوند مشابهت ، دختری که مانند آریاییان اصیل و نجیب است

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1392ساعت 10:29 توسط ساناز و معصومه

 

 

 

تولدت مبارک شیرین ترین دختر دنیا

نوشته شده در شنبه 24 آبان 1393ساعت 11:45 توسط ساناز و معصومه |

 

عزیزدل ما 21 ماهه شدی خاله و چیزی تا دو سالگی نمونده ، وای تو کی انقدر بزرگ و خانم شدی ...

همه ی حواسمون به شیرین زبونی ها و شیطنت هات بود و زمان انقدر زود گذشت که متوجه نشدیم آریسا کی 2 ساله شد.

این روزها با تو خیلی خوش میگذره مثلاً این که روز کودک بود و رفتیم پارک تمدن و اونجا جشن بود . رنگ آمیزیی برای بچه های بزرگ بود اما تو هم کمی خط خطی کردی و یک تراش و یک بسته همراه آلبوم و کارت هدیه جایزه گرفتی و مجری برنامه ی تند تند کارتون اومده بود و کلی برنامه ی قشنگ بود و خیلی لذت بردی خاله  جونی.

 

  

 

بعد از اون هم رفتیم جامپر و انقدر بامزه بپر بپر کردی که مسئولین برنامه بهت یک توپ جایزه دادن و کلی قربون صدقت رفتن .

 

 

در هفته هم میریم خانه بازی و اونجا خاله ماندانا و پسر کوچولوش ایلیا و کلی بچه هستن که باهاشون بازی میکنی. از همه بیشتر ایلیا رو دوست داری و اون هم 4 روز ازت کوچیکتره خاله و بهش میگی لیلیا !!!!

ما خودمون وقتی این تیپ رو میبینیم کلی فدا فدات میشیم ... همیشه هم ژست میگیری که ازت عکس بندازیم

 

    

 

    

 

    

 

این هم صبحانه دوست داشتنی شماست که وقتی میبینی بیخیال تخم بلدرچین و ... میشی

 

 

یه روز دیگه که قرار بود بریم پیش ایلیا اصرار کردی بریم مترو !!!!!!

مرغت یک پا داشت و من هم بردمت مترو

وقتی مترو از تونل اومد بیرون انقدر جیغ کشیدی و دست زدی که همه میخندیدن

خیلی مترو دوست داشتی و ما 2 ساعت تو مترو بودیم و تا کرج رفتیم !!!!!!

اصلاً هم نمینشستی ، دوست داشتی میله ها رو بگیری و از پا افتادیم خسته

تازه ... بعدش هم میگفتی باس ... یعنی اتوبوس که رفتیم تو ایستگاه نشستیم و مامان اومد دنبالمون

    

آریسا جون خاله ها چند مدت که برات ننوشتیم خب دلیل داره اون هم اینه که ما قکر کردیم شاید دلت نخواد همه چیز و همه ی اتفاقات رو بنویسیم پس سعی میکنیم بهت احترام بذاریم و ببینیم اگر خودت دوست داشتی ما این وبلاگ رو ادامه بدیم البته نه اینکه دیگه نخوایم بنویسیم نه ... در ماه یک بار میایم و مینویسیم و به دوستان ناز نازی هم سر میزنیم .

 

بدون شرح :

 

    

    

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان 1393ساعت 12:48 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 22 شهريور 1393ساعت 11:16 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 26 مرداد 1393ساعت 11:02 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393ساعت 11:07 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 29 تير 1393ساعت 13:02 توسط ساناز و معصومه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد