♥♥♥ عزیزدل خاله هاش ♥♥♥

آریسای کوچولوی ما

  ziba                 پروردگار مهربانم تو را شکرو سپاس می گوییم بخاطر ریشه زدن نهال کوچک در باغ سر سبز زندگی . ثمره این نعمت الهی یه دنیا عشق ، سلامتی و شکر به درگاه توست.          ziba

اینجا محل ثبت خاطرات، روزانه ها،شیطنتها، موفقیتها،درخششها وخلاصه کلام هر اتفاقی که برای کوچولوی ما بیفته تا وقتی بزرگ شد یک دنیا خاطره ازماهدیه بگیره...

اسمم یعنی :

1 - رنگین کمان - همچنین به ریشه بوته سوسن کبود هم آریسا گویند

2- مرکب از آری به معنای آریایی بعلاوه پسوند مشابهت ، دختری که مانند آریاییان اصیل و نجیب است

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1392ساعت 10:29 توسط ساناز و معصومه

آریسا

 

   تولد عید شما مبارک  

خاله جونی سال 93 هم با همه خاطرات خوب و بد تموم شد و نوبت سال 94 شد.

سه سال با وجودت زندگی کردیم و تمام لحظه هامون رو شاد و پر از خنده کردی

ایشالله سالیان سال کنار هم باشیم رنگین کمون زندگی

امسال تو خونه تکونی خیلی به مامی کمک کردی تا حدی که خودت میخواستی بری بالای چهارپایه و کمک کنی و با زبون شیرینت میگفتی میخوام تمت کنم (کمک : تمت )

یه کمی شیطونی کردی و یه کمی کمک پس کاملاً خنثی بودی عزیزم

تازگی ها علاقه پیدا کردی به پتو و تا میشینی پیش عروسک ها پتو هم میاری و میکشی رو پاهات . نمیدونیم این عادت از کجا اومده اما خیلی بامزس که هرجا میشینی میگی پتو

این عکس برای قبل از عید که تو وسط های خونه تکونی بودین و نشستی رو تاپ و با عروسکهات که بهشون میگی بچه ها و پتو کشیدی رو پاهات

 

آریسا

 

 

  

 

کشوی میز تلویزیون کلاً به خودت تعلق داره و کلی سی دی داری که هر رزو همشونو در میاری و میچینی دورت و دورا میبینی

هر روز هم سی دی هات زیادتر میشه و تعدادشون بالاتر میره

حتی گاهی وقت ها همشون رو میریزی تو کیفت و میاری خونه ما

 

آریسا

 

 

 

اتاق خوشگلت تو سال جدید تغییراتی داشت

کل اتاق موکت شد و قالیچه هم شد دختر توت فرنگی که دوسش داشتی

هرکی میاد خونتون میبری تو اتاق و نشون میدی

از پیشرفت های امسال هم بالا و پایین رفتن از  تخت بود که خودت میری تو تخت و میای بیرون

تازه به ما توضیح هم میدی : اول اینجوری ... بعد اینجوری ... بعد اینجوری  

 

آریسا   آریسا

 

 

 

حالا نوبت عید و خاطرات تعطیلات شده

 

آریسا

 

روز اول عید اومدی خونمون و ما دل تو دلمون نبود که عیدی هات رو بهت بدیم

ببین چه چیزهایی خریدیم تا خوشحالت کنه و خداروشکر هم همینطور شد و خوشحال شدی خاله

 

آریسا

 

آریسا

 

آریسا

 

 

 

هر شب بیدار میموندی و تا ظهر میخوابیدی خوابالوووووو

اینم عکس های خوابیدنت که یه جورایی از خستگی غش کرده بودی

بدجوری ساعت خوابت بهم ریخته بود عزیزم Smiley

 

آریسا    آریسا

 

آریسا

 

 

 

تو زندگیمون یک چیز کم داشتیم که اون وجود تو فرشته کوچولو بود. 

امسال عید مسافرت نرفتیم فقط یک روزه رفتیم قزوین و برگشتیم

تو راه که خواب بودی اما تا رسیدیم به پلیس راه قزوین بیدار شدی و ما هم که رفته بودیم بروشور جاهای دیدنی قزوین رو بگیریم

همون کنار یک چادر بود برای بچه ها که نقاشی میکشیدن و جایزه میگیرفتن

با همون چشم های خوابالو رفتی و نقاشی کشیدی عزیزم، خاله ی مهربون هم همش ازتون عکس مینداخت

بعد از کشیدن نقاشی اسم خوشگلت رو نوشت و بهت جازه داد اونم یک سی دی و یک گوشی زرد توپی

خیلی هم خوشت اومده بود و هنوز هم با خودت همه جا می بری

 

آریسا

 

تو قزوین همش خودت راه میرفتی و کاری به ما نداشتی

هرجا هم دوست داشتی مینشستی و خودت سرگرم میشدی عزیزم

خیلی هم بهت خوش گذشت خودت هم خوش مسافرتی و اصلاً اذیت نکردی

 

آریسا     آریسا

 

آریسا

آریسا

آریسا

 

مامان پری رو بردیم زیارت گاه اما خودمون نرفتیم و بیرون منتظر موندیم، بابا رضا نونایی دید و گفت نون بخریم

یه دونه خریدیم و .... تو هم که عاشق نون تازه ... نون و گرفتی و با ولع خوردی

خیلی خنده دار شده بودی عزیزم  به کسی هم نمیدادی اما آخرش که سیر شدی نون له شده رو تحویل ما دادی قه قهه

 

آریسا

 

آریسا

 

تو موزه خیلی با دقت همه جا رو نگاه می کردی شاید برات سوال بود که با وجود عروشک های کوچولوت چرا اینا انقدر بزرگن و یا سوال های دیگه که ما نمیدونیم و تو ذهنت می گذشت

 

آریسا

 

 

 

12فروردین رفتیم تهران گردی

اول رفتیم موزه ایران باستان

اونجا هم همش بدو بدو میکردی

یک گاو دیده بودی (مجسمه) و همش بلند بلند میگفتی گاو ببینید گاو ببینید

بعدش هم که مهیار و مهدی و مائده اومدن و باهاشون سرگرم بودی عزیزدلم

 

آریسا

 

البته بیشتر با مهدی جور شدی آخه هرکاری میگی انجام میده و اونم دوست داره حتی یک شب مهدی رو با خودت بردی خونتون و کلی بازی کردین

 

آریسا     آریسا

 

 

 

بعد هم رفتیم برج میلاد

اونجا جشن بود و پنگول هم اومده بود و آتش بازی هم داشتن

اونجا شهر بازی داشت و رفتی بازی بپر بپر و همش میگفتی مثل تخته

فدات شم که انقدر دوست داری بپری

بعد هم با مهیار رفتی بازی های دیگه و آخر هم سوار قطار شدی و با کلی بادکنک برگشتیم خونه

 

 

 

سیزده به در رفتیم پارک آب و آتش   

خیلی نتونستی بازی کنی آخه نمیذاشتن بری تو چمن اما ما بردیمت و کمی بازی کردی

همش دنبال توپ بودی و میخواستی بازی کنی عزیزم

تعطیلات تموم شد و ما غصه مون گرفت که دیگه هر روز پیشمون نیستی

کلی دلمون برات تنگ شد عزیزم

اما ما همیشه کنارتیم و با وجودت شادیم خاله جونی شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه

 

  آریسا   Deco-mail pictograms of Heart   آریسا

 

 

آریسا

نوشته شده در سه شنبه 18 فروردين 1394ساعت 11:10 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در سه شنبه 26 اسفند 1393ساعت 8:36 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در چهارشنبه 15 بهمن 1393ساعت 12:33 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 15 دی 1393ساعت 9:44 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 17 آذر 1393ساعت 18:58 توسط ساناز و معصومه |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در شنبه 24 آبان 1393ساعت 11:45 توسط ساناز و معصومه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد